به گذشته ام فکر میکنم،به خاطرات خوب و شیرینی که صفحه خاطراتم رو رنگ زده...
لبخند کوچیکی کنج لبم نقش میبنده انگار که قلبم رو با نسیم خنک
شستشو میده.
این روزا روزگار بامن قدرت نمایی میکنه با قدرت هر چه تماتر برگه ی
نقاشیم رو به لای دفتر خاطراتم میکشه.
حالا که از بالا به نقاشیم نگاه میکنم میبینم که اونقدرا هم که بد نیست
ولی وقتی ریز تر میشم عیب هایی رو میبینم با خودم میگم چرا اون
قسمتو درست نکشیدم،چرا رنگی رو که زدم به دل نمیشینه ای کاش..ای
کاش...
ولی حالا که فرصتی ندارم این خطوط و رنگارو عوض کنم ...فرصتی ندارم
که برگردم ...فرصتی ندارم برای هیچ چیز ...همه ی اینا غم میشه گلوله
میشه سنگین میشه گوشه قلبم که تیر میکشه ،هر چه بیشتر میگذره
نگاه موشکافانه ام عمیق تر میشه دیگه نمیتونم تحمل کنم یه کوله بار غم
میاد سراغم .
خودم رو عقب کشیدم چون تحملشو ندارم چشمم رو با قدرت میبندم
شاید با گرفتن نگاهم از اون خطوط زشت دردم رو تسکین بده ...
آره دردام همه رفتن ولی ردپاهاشون روی روحم موندن مثل تابلویی که
حکاکی شده هر لحظه جولان میده.
روزگار بااین کاراش یه چیزیو به من فهموند نگاه آخر نگاه با نتیجه ست ا
ینکه خوبه یا بد اینکه تلخه یا شیرین نشون میده که تو عوض شدی...
اما من واقعا یه مرده ی متحرک بودم یا زنده؟آیا من که به آخر رسیدم هنوز زنده ام ؟
روزگار یه صفحه ی سفید دیگه جلوم گذاشت به من گفت اینکه مرده ای یا
زنده فرقی نداره قلم هاتو تو ذست بگیرو بکش یه بار دیگه در دنیای
رنگامیزیت برو اونطور که دلت میخواد ،دست در دست خدا قلم بردار قدم
بردار بر موج رنگ هایت سوارشو و بدان که غریق نجاتت همیشه باتوست
در کنار توست در کنار توست...
[ جمعه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۵ ] [ 10:41 ] [ بارانا ] [ ]
نامه های خط خطی...ما را در سایت نامه های خط خطی دنبال میکنید
برچسب: نقاشی,
نویسنده:
بازدید: 7