
به گذشته ام فکر میکنم،به خاطرات خوب و شیرینی که صفحه خاطراتم رو رنگ زده... لبخند کوچیکی کنج لبم نقش میبنده انگار که قلبم رو با نسیم خنک شستشو میده. این روزا روزگار بامن قدرت نمایی میکنه با قدرت هر چه تماتر برگه ی نقاشیم رو به لای دفتر خاطراتم میکشه. حالا که از بالا به نقاشیم نگاه میکنم میبینم که اونقدرا هم که بد نیست ولی وقتی ریز تر میشم عیب هایی رو میبینم با خودم میگم چرا اون قسمتو درست نکشیدم،چرا رنگی رو که زدم به دل نمیشینه ای کاش..ای کاش... ولی حالا که فرصتی ندارم این خطوط و رنگارو عوض کنم ...
ادامه مطلب