
حالتی بین گریه و خنده، بین خوابیدن و نخوابیدن مثل یک مرد خسته ی جنگی با تمام وجود جنگیدن حالتی منقلب بدون وضو، بی سلوک و سُجود و سجاده مایعی لای مردمک هایت مثل بغضی که سالها مانده حاشیه میروی نمیدانی که بگویی چقدر دلتنگی مثل بازیکنی که مصدوم است، میدوی گاه و گاه می لنگی بی هوا عشق میزند به سرت، حال خوبی شبیه آزادی... مثل وقتی که حُکمت اعدام است، و بگویند دیگر آزادی! ارتباطی عجیب میبینی بین چشمان او و لبخندت از سر کوچه تا که رد بشود، ناگهان اُفت میکند قندت! تحت تاثیر یک غزل هستی یک غزل مال...
ادامه مطلب